هم افزا
آموزشی و اطلاع رسانی
یکشنبه 06 مرداد 1392 :: 18:06 ::  نويسنده : mm114
سردار احمدی مقدم  در برنامه تلویزیونی ادعا داشته که فرمانده عملیات مرصاد بوده و صیاد شیرازی تحت امر آن بوده است. این مطلب در خبرگزاری فارس منتشر شده است. در این رابطه ملاحظات زیر قابل دقت است.
۱-انتشار این دسته مطالب نه تنها شان و مقام سردار احمدی مقدم را بالا نمی برد بلکه  فرد تحریف کننده تاریخ  در نزد مخاطبان جلوه می کند.
۲-چنانچه ادعای جناب احمدی مقدم درست باشد چرا منافقین طرح ترور صیاد شیرازی را دستور کار قرار داده و اجرایی می نمایند؟
۳-حداقل اظهارات این گونه مطالب در ماه مبارک رمضان  صحت روزه حضرات را  با اشکال مواجه میکند.
۴- همه مستندات مسلم عملیات مرصاد تایید کننده آن است که نقش محوری و اثر گذار را در شکست تهاجم منافقین به میهن اسلامی حضور سرباز جانباخته امام خمینی صیاد شیرازی بوده است. او بوده است این عملیات را به برزخی برای منافقین مبدل کرده است.
پشتیبان این نظام عوالم بالاست...
مرداد ماه سال 1367 اردوگاه منافقین شاهد تکاپویی برای اقدام خصمانه دیگری علیه انسانیت و در توهم براندازی نظام مقدس جمهوری اسلامی بود؛ اما به لطف خدا و تدبیر فرماندهان نظامی ارشد جمهوری اسلامی به خصوص امیر سپهبد شهید صیاد شیرازی اتفاق دیگری افتاد...
خاطره‌ای به روایت شهید سپهبد صیاد شیرازی در مورد عملیات مرصاد
سپهبد شهید علی صیاد شیرازی در یکی از خاطرات خود از دفاع مقدس به خاطره‌ای از عملیات مرصاد پرداخته و شرحی از حضور خود در این عملیات را بیان می‌کند که در ذیل آمده است:
«شبانه خودم را با یک فروند هواپیمای فالکون به کرمانشاه رساندم و صحنه پیشروی دشمن را از نزدیک مشاهده کردم و متوجه اوضاع شدم.
چنان جو پریشانی و اضطراب در مردم ایجاد شده بود که سراسیمه از خانه بیرون آمده بودند. از طرفی جاده کرمانشاه به بیستون از خودروهایی که در انتظار جابه‌جایی بودند، مملو بود و ترافیک سنگینی ایجاد شده بود.
بر این اساس با یک فروند هلی‌کوپتر از فرودگاه به سمت یکی از قرارگاه‌های تاکتیکی سپاه پاسداران مستقر در طاق بستان حرکت کردیم.
نیمه شب چهارم تیر ماه بود و تا ساعت یک ونیم نتوانستیم ماهیت دشمن را به دست آوریم که چه کسی است که همین‌طور در حال پیشروی است. ساعت ۵ به پایگاه رفتم. همه را آماده و مهیا برای توجیه دیدم. پس از توجیه خلبانان تاکید کردم وضعیت خیلی اضطراری است. چاره‌ای نداریم هلی‌کوپترهای کبری باید آماده باشند. یک تیم آتش آماده شد، ابتدا خودم با یک هلی‌کوپتر ۲۱۴ برای شناسایی دقیق و هماهنگی به سمت مواضع حرکت کردم و به این ترتیب اولین عملیات را علیه نیروهای مهاجم و منافق آغاز کردیم.
صبح روز پنج مرداد عملیات با رمز یا علی(ع) آغاز شد. در تنگه چهار زبر چنان جهنمی برای یاران صدام برپا شد که زمانی برای پشیمانی نمانده بود.
جاده به زودی انباشته از ادوات سوخته شد. همزمان با عملیات هوانیروز علاوه بر گروه‌های مردمی، تعدادی از لشکرهای سپاه نیز که از جنوب به غرب آمده بودند، وارد عملیات شدند. راه از هر سو به روی بازماندگان کاروان بسته شده بود و آنان به سختی می‌توانستند به عقب برگردند. بعضی از آن‌ها به روستاها پناه بردند و بعضی‌هایشان با خوردن قرص سیانور به زندگی خود خاتمه داده بودند.
عملیات که تمام شد در جاده کرمانشاه - اسلام آباد غرب هزاران کشته از آنان به جا مانده بود. اجساد پسران و دخترانی که با ملت خود بسیار ناجوانمردانه رفتار کرده بودند. کسانی که روز تنهایی میهن به یاری اردوی خصم شتافته بودند.
حالا من از این عملیات نتیجه می‌گیرم که چقدر خداوند متعال ما را و رزمندگان اسلام و انقلاب را دوست دارد که در هرزمان طوری مقدر می‌کند که بسیاری از مشکلات ما باید با حالت سرافرازانه حل شود.
خداوند می‌فرماید«بجنگید تا آن کفار که من می‌خواهم به دست شما عذابشان بدهم» و به ما قول و وعده می‌دهد تا آن‌ها را خوار کند و به شما پیروزی وعده می‌دهد و قلب‌های شما را شفا بخشد. کدام قلب‌ها؟ قلب‌هایی که قبل از این عملیات گرفته و غم زده بود.
رزمندگان اسلام قلب و دلشان با امامشان برای همیشه گره خورده بود. امام(ره) اشاره‌ای دارند که پذیرش قطعنامه مثل نوشیدن زهر بود برای رزمندگان اسلام که سال‌ها فداکاری کرده بودند، در حالی که هشت سال تلاش شده بود بعد از آن ما دلمان می‌خواست به صورتی دیگر نبرد تمام می‌شد. دلمان گرفته بود، اما خداوند با این پیروزی بزرگ و با این کشتار دسته جمعیِ بدترین و خبیث‌ترین دشمنانمان به دست ما، موجب رضایت خاطر رزمندگان اسلام شد و پایان نبرد هشت ساله دفاع مقدس با این عملیات درخشان مرصاد انجام گرفت.».
 


ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 03 مرداد 1392 :: 14:44 ::  نويسنده : mm114
 

به نقل  از فارس، علی‌اکبر صالحی وزیر امور خارجه کشورمان با شیخ عبدالله بن زاید همتای اماراتی خود، تلفنی گفت‌وگو کرد و نسبت به اخراج ایرانیان از امارات متحده عربی ابراز نگرانی کرد و خواستار تجدیدنظر دولت امارات در این زمینه شد.

ولی هم افزا به آقای علی‌اکبر صالحی وزیر امور خارجه کشورمان و دیگر مسؤولین مربوطه سفارش می کند که بایستی موشک ایرانی جواب موشک اماراتی شلیک شود و در اولین گام 300 امارتی مقیم جزیره ابوموسی اخراج شوند و با تبدیل این تهدید به فرصت ریشه فتنه جزایر ایرانی را به مدد خدا خشکاند.

پنج‌شنبه 03 مرداد 1392 :: 14:35 ::  نويسنده : mm114
سید حسن نصرالله در این تصویر در کنار "مهدیه صفی الدین" و "سید عبدالکریم" مادر و پدر و 3 برادراش حضور دارد.
پنج‌شنبه 03 مرداد 1392 :: 14:30 ::  نويسنده : mm114

ماجرا با فتوایی شروع شد که در فضای رسانه‌های مجازی، اینترنت و همچنین شبکه‌های
اجتماعی منتشر شد. فتوایی که گفته می‌شود یک روحانی وهابی به نام محمد العریفی آن
را صادر کرده و گفته جهاد نکاح حلال است و دختران و زنان می‌توانند برای کمک به
جهادگران در سوریه یا کسانی که علیه نظام بشار اسد قیام مسلح کرده‌اند به سوریه
بروند و با ازدواج ساعتی با آنها راه بهشت را برای خودشان هموار کنند!

در پی
انتشار این فتوا بود که گفته شد تعدادی از خانواده‌های تونسی در پی گم شدن
دخترانشان به پلیس مراجعه کردند و از دولت تونس خواستند در بازگرداندن فرزندانشان
به آنان یاری کند فرزندانی که البته پس از چندماه ارائه خدمات جنسی به تروریست‌های
سلفی به بهانه رعایت نکردن مسائل شرعی سنگسار شدند، تروریست ها پس از آنکه به طور
کامل از این زنان کام گرفتند به این بهانه که مجاهدان نکاح انرژی سربازان ارتش آزاد
را می گیرند تصمیم گرفتند دخترکان زودباور تونسی را زودتر روانه بهشت موعود سلفیون
کنند.



به
هر حال این نخستین بار نیست که درگیری های سیاسی رنگ و بوی مذهبی به خود می‌گیرد
اما با اتفاقات رخ داده باید اذعان کرد اینبار شاهد یکی از کثیف‌ترین و
بی‌شرمانه‌ترین جنگ های تاریخ معاصر بودیم جنگی که به بهانه استقرار دمکراسی و به
طمع پول مرتجعان عرب و فحشای زنان تونسی و سوری کشور سوریه را به ویرانه ای تبدیل
کرد که با توجه به دخالت گسترده کشورهای خارجی به هیچ عنوان به این زودی‌ها امیدی
به بهبود اوضاع آن نمی توان داشت.

دوشنبه 24 تیر 1392 :: 14:23 ::  نويسنده : mm114
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دوشنبه 24 تیر 1392 :: 13:25 ::  نويسنده : mm114

آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند

آدم های متوسط درباره چیزها سخن می گویند

آدم های کوچک، پشت سر دیگران سخن می گویند...

آدم های بزرگ درد دیگران را دارند

آدم های متوسط درد خودشان را دارند

آدم های کوچک بی دردند...

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند...

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله ای هستند

آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم های کوچک مسئله ای ندارند...

آدم های بزرگ سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند

آدم های متوسط "گاه" سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند

آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند!

بیاندیش جزء کدامی!

سه‌شنبه 18 تیر 1392 :: 18:44 ::  نويسنده : mm114

 

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد تا اینکه یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد. این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اما اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، دیگر ممکن نیست. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
سه‌شنبه 18 تیر 1392 :: 18:29 ::  نويسنده : mm114

داستان کوتاه چنگیز خان مغول و شاهین پرنده

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید. آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت. چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند. این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. ولی دیگر جریان آب خشک شده بود ... چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند: هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران